اگر نمیتوانی کپی نکن - داستان طنز
|
اگر نمی توانی کپی نکن... |
| از یک استاد سخنور دعوت به عمل آمد که در جمع مدیران ارشد سازمان ایراد سخن نماید . محور سخنرانی در خصوص مسائل انگیزشی و چگونگی ارتقای سطح رویه ی کارکنان دور می زد .
استاد شروع به سخن نمود و پس از مدتی که توجه حضار کاملاً به گفته هایش جلب شده بود ، چنین گفت : " آری دوستان من بهترین سال های زندگی را در آغوش زنی گذرانده که همسرم نبود !" ناگهان سکوت شوک برانگیزی جمع حضار را فراگرفت ! استاد وقتی تعجب حضار را دید ، پس از کمی مکث ادامه داد : " آن زن ، مادرم بود !" حاضران شروع به خندیدن کردند و استاد سخنان خود را ادامه داد ... .
تقریباً یک هفته از آن قضیه گذشت تا این که یکی از مدیران ارشد همان سازمان به همراه همسرش به یک مهمانی نیمه رسمی دعوت شد . آن مدیر از جمله افراد پرکار و تلاشگر سازمان بود که همیشه سرش شلوغ بود . او خواست که خودی نشان داده و در جمع دوستان و آشنایان با بازگو کردن همان لطیفه ، محفل را بیشتر گرم کند . لذا با صدای بلند گفت :" آری ، من بهترین سالهای زندگیم را در آغوش زنی خفتم که همسرم نبود !" همانطور که انتظار می رفت سکوت توام با شک همه را فراگرفت و طبیعتاً همسرش نیز در اوج خشم و حسادت به سر می برد . مدیر که وقت را مناسب دید ، خواست لطیفه را ادامه دهد ، اما از بد حادثه ، چیزی به خاطرش نیامد و هر چه زمان گذشت ، سوء ظن میهمانان نسبت به او بیشتر شد ، تا اینکه به ناچار گفت : " راستش دوستان ، هرچه فکر می کنم ، نمی توانم به یاد بیاورم آن خانم که بود !" نتیجه ی اخلاقی : Don't copy if you can't paste |
پزشكان گرامي، خوش آمديد.